تبليغاتX
کلبه
 

 تا اطلاع ثانوی  با خودم خدافظی میکنم..

 

 

 

 http://shabahang.mihanblog.ir/post/434

 

 

 


 نگو که نمیدونی چی میگم ..

 

 

 

داستان کوتاه

دختر يه پاسبون يه روز تو رختخوابش جيش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه ديد بچه داره زار زار گريه مي کنه. يه فصل زنش رو خونين و مالين کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توي خيابون مي رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصباني بود. پاسبونه از غيظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئيس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما ديد مطب يارو بسته است. آخه دندانپزشک رو ديشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد مي کرد عصباني شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بيکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگير کرد و به همين خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشي که گرفته بود واسه زنش النگو خريد. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت: ديگه سرجات جيش نکني ها!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 17:16  توسط رويا | 
 

 توی رگباره امیده پا گرفتن

 که تو رویاهای من شده یه کابوس

برو از من که دم گرم نفسهات

توی یخ بستگی تنم میپوسه

برو از من نذار فرسودگی تن

حس تازگی چشماتو ببوسه

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

حرفای تو فقط دروغهایی هستند که دلم رو بیشتر میشکنه ..

چقدر از این تکرارهای تو دلم گرفته

 

 

 

 

 

زندگی تکراریست

 

خنده ها تکراری گریه ها تکراریست
 من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت
 دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست
 همه جا غرق سکوت 
 کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است
 پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی
 دل من می ترسد
 ترس هم تکراریست ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 2:39  توسط رويا |