![]() |
![]() |
|
|
هميشه دلم ميخواد اون احساسي كه توي درونمه صادقانه روی کاغذ بیارم
رفته بودم به سفر يادت هست ؟
دور بوديم از هم
گاه اندوه جدايي ها را مي فرستادي برايم با پست
پاسخ تو اما ...
پاكتي بود پر از دلتنگي
قدم ميزنم در كوچه پس كوچه هاي شهر پر از سكوت
نميدانم چرا ولي بد جور دلم هواي تو را كرده ...
مي ترسم ! خيلي مي ترسم ! حتما مي پرسي از چي ؟..... ميدوني از بس كه فكر كردم ممكنه برات تكراري شده باشم خسته شدم...
و از خيلي چیزهاي ديگه خسته شدم
اي كاش مي تونستم صداقت تورو توي حرفهات بسنجم . متاسفم عزيزم ميدونم الآن بازم ازحرفام عصباني ميشي و دلت ميخواد يه كتك مفصل منو بزني
دكمه هاي كيبورد رو لمس مي كنه حرفهام به بيراهه مي ره ...
به خدا دلم مي لرزه و فرو مي ريزه و آرزوي مرگ ميكنم خيلي احساس خستگي مي كنم دلم مي خواد فرار كنم .. مي خوام به يه جاي دور برم .. دوره دور كه بودم و كه هستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 12:50 توسط رويا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
علی ×× تنهایی من × مردشب میلاد مهدی آرش حسین و دوستان عاشقان مادر یکی مثه من سامان فرشته عزیز مهسا جون |
|
RSS
|