تبليغاتX
کلبه

 

 

از اول بهار زندگیت تا خزان 1384هر چقدر خندیدی دوستت دارم ...


از الآن هم  تا آخر عمرت با هر خنده ی تو

دوست داشتنم بیشتر میشه

پس  اگه میخوای  عاشق تر م کنی

هر وقت میبینمت لبخند بزن

عزیزم عیدت مبارک

آرزو میکنم که به تمام آرزوهات برسی ..دوستت دارم ...

 


 

 

 

 

سلام  به دوستاي گل خودم 


ممنونم از همه بچه هايي که توی این مدت اومدن ولطف کردن ونظر دادن

 

اگه اجازه بدین همینجا میخوام ازچند تا دوستایی که 

همیشه با  نظرات قشنگشون منو دلگرم می کردند

 تشکر کنم

 

اول از همه  علی ( سایت تنهایی من )


ازم خواست وبلاگ بسازم ..ازش خیلی  ممنونم ..

 

 چون باعث شد با گلهایی مثل شما آشنا بشم

 


رضا  که یه کم تنبله و نظرش رو مستقیم میگه

 

ولی خوب همینجوری قبولش داریم

 


 میلاد  که خیلی بهم کمک کرد برای

 

دانلود وسایت آهنگ ..ازش ممنونم

 

علی رضا - برنا -  فریبای عزیزم -  آرش -

بهنام - مریم - مر د تنها  -  رضا 

امیر  - امید - مهرداد ومینای عزیز و.......

 

وهمه دوستان  که  چه با امیل وچه اینجا منو

شرمنده محبت هاشون کردند  کمال  تشکر رو دارم 


 

حالا میخوام يه چيزي رو  صادقانه  اعتراف کنم :

 


راستش من خودمو  كنار تك تك شما دوستان شاد ميبينم 

 

واز اين كه با  بر و بچه هايي گلی مثل شما..

 

كه اهل احساس هستین دوستم.. با تمام وجودم خوشحالم.

 

شايد فاصله ها زياد باشند يا شايدم نزديك ... 

 

اما من گرمي و مهرباني قلبتان  را

 

از اين فاصله هم حس ميكنم

 


و براي يكايك شما دوستان عزيزم در اين بهار زيبا

 


از صميم قلب آرزوي رسيدن به آرزوهايتان را دارم...

 

بذارین اولین نفری باشم که عید رو تبریک میگم..

 


عيدتان مبارك     خیلی دوستتون دارم... 

 

 امیدوارم که قلبهاتون همیشه بهاری باشه

 

 

 

                                                                                                   رویا   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 11:30  توسط رويا | 

 

 آنها که  ناچار به  هم آغوشی  تن  می دهند.

 

 

 روسپيگری پر خطر ميشود....

 

 

 

دختري که روبروي من نشسته 27 سال بيشتر ندارد. زيباست.

 موهاي بلند و خرمايي تناسب اندام را با قد بلند و هيکل ترکه اي کامل مي کند.

اودر کمال خونسردي ميگويد


اين کار من است و من دوست دارم اين کار را بکنم.

 جامعه بدون روسپيگري نمي شود که، مي شود؟

مي گويم: نمي دانم.

مي گويد: آمار نشان مي دهد که در جامعه هايي که روسپيگري در آنان ممنوع است

 ميزان تجاوز به زنان زياد است.

مي گويم: تو اين کار را مي کني که ميزان تجاوز را کاهش دهي؟


مي گويد: بله.... در دنيا دو دسته زن وجود دارند.

 يک دسته زندگي خانوادگي دارند، همسرند، مادرند و احتياج به امنيت دارند....

 يک دسته ديگر هم مانند من اين شغل را انتخاب کرده اند تا

 مردها ارضا شده و به آن دسته ديگر تجاوز نکنند.


مي گويم: انگار که زنان را به دو تيم تقسيم کرده باشي. يک دست اينور  تور

  و دسته ديگر در زمين مقابل.         با سر تاييد مي کند.


مي گويم: باشه قبول. ولي تو چطور شد که خودت را در دسته آنهايي که قرار است

 قرباني رفاه و امنيت دسته ديگر بشوند قرار دادي؟

 

با چشمان درشتش به من نگاه مي کند، شانه اش را بالا مي اندازد.


مي گويد: نمي دانم. يا شايد هم ميدانم ..اصلا ميداني من نميخواهم عذر گناه بياورم

اما فقط اينو ميگم که بيشتر در آمد من براي خانواده ام فرستاده ميشه 

 

 فقط شاد کردن اونها نذاشته توي غربت از پا در بيام

 

- از خانواده ات بگو..


  - پدرم در کودکي ما رو رها کرد مادرم هم ازدواج کرد و ناپدريم منو

به مرد 37 ساله داد..که ثمره اش يک دختر بود  اين زندگي   خيلي دوام نيورد

 و جدا شديم مادرم هم از شوهرش جدا شده بود 

  و من ماندم و مادرم ودخترم و خواهر و برادر کوچکم ..خانواده ما تحت فشار فقر بود..

  و من هم يه بازنده بودم..

مي گويم: چطور با اين شغل کنار مي آيي؟ سختت نيست.


مي گويد: عادت کرده ام. وقتي با يک مشتري هستم فکر مي کنم اين کار من است.

 بدنم در اختيار اوست و روحم و حسم به خودم تعلق دارد.


مي گويم: با مشتري ها مشکلي نداشته اي؟

مي گويد: نه. بعضي اوقات مردهايي هستند که فقط نياز دارند

 زني آنها را در آغوش بگيرد و درخواست جنسي  هم ندارند...

  بعضي ها هم زنانشان را دوست دارند ولي از زندگي جنسي شان راضي نيستند

 و چون نمي  خواهند معشوقه بگيرند و به کسي وابسته شوند،

ترجيح مي دهند با يک روسپي بخوابند و پولي بدهند و بروند   پي کارشان.

 من در کارم به خيلي ها کمک مي کنم. به مردهايي که کمبود دارند هم کمک مي کنم.

 

مي گويم: تا حالا شده کسي عاشقت بشود و به تو پيشنهاد يک رابطه جدي کند؟


مي گويد: بله. ولي من قبول نمي کنم.به آنها مي گويم با من هيچ آينده ايي ندارند.

 نمي خواهم زندگي شان را  خراب کنم و آنها آزار ببينند.


مي گويم: آيا نمي ترسي که با پايبند شدن به يک مرد و رابطه جدي برقرار کردن،خودت آزار ببيني؟

 
کمي مکث مي کنه. چند ثانيه سکوت مي کنه و به من نگاه مي کنه


مي گويد: شايد


می گويم: به مردها اعتماد داري؟


مي گويد: نه. ابدا. اگر تو به جاي من بودي و مي ديدي که مردها با من و

 با زنان ديگر چه کرده اند، من را شايد مي فهميدي.

بعد برايم از تجاوز قاچاقچيان به دختراني که مانند گله گوسفندي از اين کشور به آن کشور خريد و فروش مي شدند حرف مي زند. قاچاقچي مي آمد، در اتاق را باز مي کرد، از ميان 12 نفر يکي را انتخاب مي کرد و مي برد به اتاق بغلي. بعد هم صداي فرياد و خنده و عربده در خانه مي پيچيد. حس ناتواني زجرم ميداد چون نمي توانمستم براي آن دختر کاري انجام دهم........................... 

هيچ زبانی گويای اين درد نيست ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 17:13  توسط رويا |