تبليغاتX
کلبه
   

 

         

 بچه ها سلام   ....  


منو  ببخشيد ..  نميدونم چراهيچي براي گفتن ندارم .

.
شايد چون دلم تنگه ..


 تا حالا شده دلت اونقدر بگيره و اونقدر بي حوصله بشي

 

 و ندوني دلت از چي و دلت  از کي و از کجا گرفته ؟ !!!!

 


تا حالا شده توي  يه جمعي باشي ولي خودتو  از همه جدا 

 

 احساس کني و اونقدر  تو خيالات خودت باشي که

 

نفهمي اصلا اطرافت   چي ميگذره ؟ ..

 


 تا حالا شده خودت رو تنهاي تنها ببيني

 

در صورتي که تنها نيستی

 

 و يه عالمه  دوستاي خوب داری ؟!!!!

 


 نميدونم چي بگم !!!!  

 

 خيلي بده دلت اينجوری بگيره طوري که حتی

 

 نتوني به زبونش  بياری

 

  يا اصلا    بنويسي که شايد کمی سبک بشی .

 

 اما فقط اینو  می دونم که

 

 با شما بودن رو دوست دارم

 

و  آخرين پناه  دلتنگيم  اينجا ست

 

پيش شما دوستاي گلی  که یه دنيا مهروصفاین  ..

 

  

 


 

 

امروز  مينويسم...

 با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است  !


دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان

 تو توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !


 دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

 در قلبت طلسم كرده اي ..........


ولي


 آخر قصه چيست ؟ تو بگو!


هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟


جواب خاطره ها ايم را چه بدهم؟


آخر؟ نه! ندارد! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود!


مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟


اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد


نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است!


آخر قصه چيست؟


نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟!


نه! نه! نه! نه!


اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟


اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،


ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است…


حالا بيا هراس پايان را از من بگير…

 


 

زمانی كه از طعم شكستی تلخ.. فقط غم اطرافم بود

و من غمگين و تنها در گوشه ای خزيده بودم

دور از هركس   تموم شدن   و  شكستنم  رو  باور كنم ..

تو مهربان از راه رسيدی

در اين غمكده كوچك..من با تو شكفتم

و با عطر شيرين دوستيه تو جان دوباره گرفتم ..

محبت خودت را بي ريا نثارم كردي ...

دلم ميخواست قدر تو بيشتر از اين بدونم ..

و بيشتر از اين لايق دوستي با تو باشم ..

ولي افسوس كه من اين لياقت رو ندارم ..

اما بدان به صفا و حقيقت دوستت دارم بدان كه نبود تو منو افسرده وپژمرده ميكنه..

عزيزم.. دلي پر نگران دارم از آينده ميترسم ....................

با اين اتفاقها نميدونم كه چي به سرم مياد.. فقط خودم رو به تقدير سپردم

ميدونم دير يا زود زمان تنهايي و غم براي من ميرسه.

.ولي تا زماني كه تو پيش من باشي غم برام وجود نداره

 تا تو هستي.. اميد هست.. و من سر شار ازتو.. تو همه زندكي من هستي...حتی بیشتراززندگیم

اگر تونباشي  تحمل زندگي برام خيلي سخت ميشه

زمان نا اميدي و تنهاييم فقط فكر كردن به تو ميتونه  آروومم كنه ..

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 19:5  توسط رويا |